خلاصه داستان های مثنوی: داستان # ۵: موش در انبار
خلاصه داستان های مثنوی: داستان # ۵: موش در انبار
دفتر اول بیت های ۳۷۷ تا ۳۸۴
در حین نقل داستان پادشاه و وزیر و نصرانیان، وقتی مولانا به آن جا می رسد که مسیحیان شیفته و پیرو وزیر نیرنگ باز شدند، باز توسن ذهن وقاد مولانا سرکشی می کند و راه تداعی نویی را در پیش می گیرد. مولانا از خود سوال می کند که چرا دینداران با همه تلاش و طاعت و عبادتی که می کنند باز فریب شیادان را می خورند و چرا بعد از سال ها زهد و پارسایی همچنان روان از نور روشن بینی و مهر خالی است؟ مولوی برای پاسخ به این سوال داستانکی را نقل می کند.
خلاصه داستان: داستان از قول راوی نقل می شود. ما مانند گندم کارانی هستیم که هر سال زحمت می کشیم و گندم می کاریم و پرورش می دهیم و درو می کنیم و در انبار می ریزیم. اما بعد از چهل سال می بینیم که انبارمان خالی است. انگار نه انگار که چهل سال است که هر سال با زحمت فراوان گندم پرورش داده ایم و به انبار ریخته ایم:
ما در این انبار گندم می کنیم/گندم جمع آمده گم می کنیم
علت این اتفاق این است که موش های دزد در انبار ما خانه کرده اند و گندم های ما را می خورند و نمی گذارند که جمع شود:
گر نه موشی دزد در انبار ماست/گندم اعمال چل ساله کجاست؟
نکات داستان: مولوی باز هم بر این پیام خود تاکید می کند. حاصل از پیگیری سلوک و مناسک معنوی، تبدیل شدن به «انسانی بهتر» است. یعنی انسانی شادتر و مهربان تر و شجاع تر. اگر این نتیجه حاصل نشد و اگر آدمی به سادگی فریب کینه ورزان و تفرقه افکنان را خورد، معلوم است که یک جای کار ایراد دارد. آدمی باید اول آن ایراد را اصلاح کند و بعد در پی طاعت و عبادت در آید. ورنه فایده ای نخواهد برد و دست خالی خواهد ماند.
اول ای جان دفع شر موش کن/وانگهان در جمع گندم جوش کن
کلبه ای مجازی، با یک فنجان چای داغ بر روی میز، و فراغتی کوتاه برای سخن گفتن از تاملات شخصی، که بعضی آز آنها مخاطبانی آشنا پیدا میکنند....