خلاصه داستان های مثنوی: داستان # ۴: استاد و شاگرد دوبین
تداعی آزاد مولانا باعث می شود که گاهی یک داستان را تمام نکرده، به سراغ تعریف داستانی دیگر برود و بعد دوباره به تعریف داستان اول برگردد. گاهی در حین تعریف یک داستان چند بار این کار را تکرار می کند. داستان پادشاه و وزیر و نصرانیان یکی از همین داستان هاست که در ضمن آن چندین داستان کوتاه دیگر را نیز تعریف کرده است.
وقتی مولوی از خصومت پادشاه جهود با مسیحیان سخن می گوید تذکر می دهد که البته مسیحیت و یهودیت در اصل با هم دشمن نیستند بلکه هر دو جلوه هایی از یک حقیقت واحد اند. اما آدم هایی که روح بیمار دارند - درست مانند آدمی که چشم بیمار دارد و یک چیز را دوتا می بیند - این ها را دو تا می بینند و با هم دشمن می پندارند و به بازار خصومت و دشمنی دامن می زنند.
خلاصه داستان: یک استاد به شاگرد خود می گوید که برو و آن شیشه را از روی تاقچه بیاور. شاگرد که مبتلا به دوبینی است می پرسد که کدامشان را بیاورم؟
استاد جواب می دهد که دو بینی را کنار بگذار و برو و آن تنها شیشه را بیاور.
شاگرد اما با اصرار می گوید که در آن جا دو شیشه است و از استاد می خواهد که شوخی را کنار بگذارد
استاد می گوید از دو شیشه یکی را بشکن
شاگرد چنین می کند و می بیند که با شکستن یک شیشه دیگر شیشه ای در تاقچه باقی نمانده است!
نکات داستان:
مولوی باور دارد که کینه ورزی یا طمع ورزی روح را دوبین می کند و علت العلل نزاع ها و دشمنی هایی که ظاهر عقیدتی دارند همین است. ورنه اهل حقیقت جز دوستی و برادری نشانی ندارند.
خشم و شهوت مرد را احول کند / زاستقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد