خلاصه داستان های مثنوی: داستان # ۶: خلیفه و لیلی
خلاصه داستان های مثنوی: داستان # ۶: خلیفه و لیلی
دفتر اول بیت های ۴۰۹ و ۴۱۰
وقتی مولوی از تاریکی باطن برخی از مدعیان سخن می گوید، چنین ادامه می دهد که البته برخی هم هستند که عارف اند. به این معنا که چشمشان به آن سوی معنای جهان و زندگی باز شده است و به بازیچه مشغول حرص و حسد نمی شوند بلکه غرق دریای زیبایی و مهراند. مانند فردی که به خواب رفته است و تعلقی به جهان ندارد بلکه با رویاهای آن سویی خویش زندگی می کند. اینان مانند اصحاب کهف در این خواب اند اما افراد عادی ایشان را در اطراف خود و در زندگی روزمره می بینند و بویی از احوالشان نمی برند و بلکه بر ایشان طعن و تسخر می زنند. در اینجا مولوی داستانی را در دو بیت نقل می کند.
خلاصه داستان: البته داستان دو بیتی خود خلاصه است! مولوی می گوید که روزی خلیفه عرب لیلی را دید و به او طعنه زند که این تویی که مجنون در عشقت پریشان و گمراه شده است؟ تو که از دیگر خوبرویان زیبا تر نیستی!
لیلی پاسخ داد: ساکت شو! تو وقتی حال مجنون می فهمی که مجنون باشی.
گفت لیلی را خلیفه کاین تویی/کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟
از دگی خوبان تو افزون نیستی/گفت خامش! چون تو مجنون نیستی
نکات داستان: چنان که گفته شد، مولوی برخی از احوال وجودی را ویژه مقام شناسایی و عرفان می داند و بر اساس تجربه خود باور دارد که این احوال مانند عشق وصف ناپذیر اند و تنها وقتی برای فرد قابل درک می شوند که وجود فرد با تجربه این احوال مبدل شده باشد. در جایی دیگر گفته است:
پرسید یکی که عاشقی چیست؟/گفتم که چو ما شوی، بدانی
کلبه ای مجازی، با یک فنجان چای داغ بر روی میز، و فراغتی کوتاه برای سخن گفتن از تاملات شخصی، که بعضی آز آنها مخاطبانی آشنا پیدا میکنند....