خلاصه داستان های مثنوی: داستان # ۹: مردی که دهانش کج ماند
خلاصه داستان های مثنوی: داستان # ۹: مردی که دهانش کج ماند
دفتر اول بیت های ۸۱۵ تا ۸۱۸
پیشتر هم گفته بودم که برخی از داستاک های مثنوی به قدری کوتاهند که با تردید می توان آن ها را یک داستان یا داستانک دانست. شاید بیشتر یک مثال یا ضرب المثل باشند تا یک داستان یا داستانک. من اما سعی می کنم که تا حد ممکن حتی همین موارد خیلی کوتاه را هم نقل کنم و در شمار داستان های مثنوی بیاورم. زیرا گاهی مولانا پیام مهمی را با همین مثل های کوتاه بیان می کند.
در ضمن تعریف داستان شماره ۸، هنگامی که مکر پادشاه به خلاف برنامه و میل او اثر می دهد و پادشاه خجل و سیاه رو می شود، مولوی یک داستان فرعی بسیار کوتاه را در سه بیت نقل می کند.
خلاصه داستان: فردی می خواست نام پیامبر را با تمسخر به زبان آورد. برای این کار دهانش را کج کرد تا با لحن مسخره آمیز حرف بزند. اما دهانش همانطور کج ماند و به حال طبیعی برنگشت. او نزد پیامبر آمد و طلب بخشش کرد و گفت که من تو را مسخره می کردم حال آن که خودم شایسته تمسخر بودم.
نکات داستان: مولوی در ادامه این باور خود را توضیح می دهد که اگر خداوند بخواهد آبروی کسی را ببرد و به اصطلاح او را ضایع کند، در دل او تمایل به مسخره کردن و بی احترامی به بزرگان را می اندازد. اگر کسی اقدام به مسخره کردن و توهین به آدم های آبرومند کند، با این کار در واقع خودش را مسخره و بی آبرو و ضایع کرده است:
چون خدا خواهد که پرده کس درد/میلش اندر طعنه پاکان برد
سعدی در جایی دیگر گفته است:
بزرگش نخوانند اهل خرد/که نام بزرگان به زشتی برد
کلبه ای مجازی، با یک فنجان چای داغ بر روی میز، و فراغتی کوتاه برای سخن گفتن از تاملات شخصی، که بعضی آز آنها مخاطبانی آشنا پیدا میکنند....