ضحاک شبی کابوسی در خواب می‌بیند و خواب‌گزارانش چنین تعبیر می‌کنند که پسری زاده خواهد شد که بساط شاهی و اقتدار او را با گرز گاوسر درهم می‌کوبد و فرومی‌پاشد.آن پسر این همه را چرا می‌کند؟ زیرا ضحاک پدر او را کشته، گاوی را که او را به شیر پرورده است هلاک می‌کند. در این‌جا از دو نماد کرامند سخن رفته است که در ادامه آن را شرح خواهم داد.

***

در شیراز بودیم که مجموعه‌ی کاست‌های "شاهنامه‌ی فردوسی" را پیدا کردیم. مجموعه‌ای ضبط شده از درس‌های شاهنامه‌ی "دکتر محمد جعفر محجوب". شب‌ها نواری را در ضبط می‌گذاشتیم و هر سه نفر ما – حتی پرستو که دو سالی بیشتر نداشت و فطعاً چیزی از کلام استاد نمی‌فهمید – آخرین دقائق بیداری‌مان را به گوش دادن به صدای استاد می‌سپردیم. چه بگویم؟ نمی‌دانم وجد بود، خلسه بود، رشک بود، چه بود آن احساسی که از شنیدن آن درس‌ها ما را فرامی‎گرفت، از زبان استادی با آن بیان شیوا و دریای دانش؟ یادش به خیر

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت                               وین دل سوخته پروانه‌ی ناپروا بود...

استاد محمد جعفر محجوب هم به فهرست بزرگانی پیوست که دوران حیاتشان را درک کردم اما حسرت درک محضرشان با من ماند...

***

ضحاک فرمان می‌دهد که تمامی نوزادان پسر را به قتل برسانند. (ببینید چقدر شبیه است به داستان زاده شدن ابراهیم و موسی در روایت ادیان ابراهیمی).

در پی کشته شدن "آبتین" ، پدرِ فریدون (که بنا به روایت استاد محجوب، از نوادگان جمشید و بنا به روایتی دیگر، برادر جمشید است و من روایت دوم را می‌پسندم زیرا به ازدواج بعدی فریدون با دختران جمشید – که مادر سه پسر او بودند – سازگارتر است)، مادر او، نامش فرانک، پسر تازه به دنیا آمده‌اش را از چنگ روزبانان ضحاک به در می‌برد و در بیشه‌ی اسپروز به گاوی می‌سپارد، نامش پرمایه یا برمایه، که کودک را به شیر و مهر خورد بپرورد. و چنین می‌شود.

فرانک بدو داد فرزند را                                                                            بگفتش بدو گفتنی پند را

سه سالش پدروار زان گاو شیر                                                              همی‌داد هشیار زنهار گیر

***

در دوران دبیرستان، خوره‌ی کتاب‌های "اریک فروم" شده بودم. همسخنی با "دکتر فاضلی" روان‌پزشکی که پیشتر در این وبلاگ از او نام برده‌ام، در این شیفتگی من تاثیری به‌سزا داشت. اریک فروم نمادهای داستان‌های ادیان ابراهیمی را –عمدتاً از منابع یهودی، زیرا خود اریک فروم اگر چه به دینی خاص باور نداشت، دارای تبار یهودی بود -  در کتاب‌هایش شرح می‌دهد و بسیاری از ویژگی‌های روان‌شناختی فردی و اجتماعی انسان‌ها را با استفاده از آن‌ها بیان می‌کند.

زمانی که سربازان نمرود به فرمان او هر نوزاد پسری را – از پی کابوسی که دیده بود – به قتل می‌رساندند، مادر ابراهیم او را در غاری پنهان می‌کند و به فرمان الهی، از یک انگشت او شیر و از انگشت دیگریش عسل می‌تراود و ابراهیم با مکیدن انگشتان خود، شیر و عسل می‌نوشد و در خفا رشد می‌کند و می‌بالد. اریک فروم می‌گوید که شیر و عسل نماد دو عنصر حیاتی برای رشد و بالیدن انسان‌اند. شیر یعنی غذایی که سلامت و رشد جسم را تامین می‌کند. همان که کودکان از پستان مادران می‌مکند. عسل اما نماد عشق است که سلامت و رشد روانی را تامین می‌کند و به همان اندازه‌ی شیر مهم است و همانی‌ست که کودکان از درآغوش کشیدن و مهر ورزیدن و سخن عاشقانه گفتن مادر – که عشقی مادرانه و بلاشرط را به فرزند هبه می‌کند – به دست می‌آورد. مادری که فرزندش را در آغوش گرفته و به او شیر می‌دهد و به نگاه و کلام عاشقانه میهمان می‌کند، همزمان به او "شیر" و "عسل" می‌دهد. می‌دانید اگر شیر را بی عسل بدهند چه می‌شود؟ نگاهی بیندازید به گودکانی که مادر خود را از دست داده – یا مادری روان‌پریش داشته‌اند – و در غیاب مهر مادری – مثلاً در پرورشگاه – شیر نوشیده و بزرگ شده اند.

پس شیر و عسلی که در کتاب مقدس آمده است، سخنی گزاف نیست و هم کدام نمادی از یک نیاز بنیادین کودک انسان است. حداقل اریک فروم چنین می‌اندیشدیده است.

***

گاور توتم قوم آریایی است. از همان دوران که هنوز قوم آریایی چند شاخه نشده بود. فریدون هم از پادشاهان همان دوران است، به همین خاطر است که نامش – همچون هوشنگ و جمشید – علاوه بر اوستا، در وداها هم آمده است. در هندوستان هنوز هم گاو توتم بودن خود را حفظ کرده است. در شاخه‌ی ایرانی اما چنین نیست. باید به تخت‌جمشید بروی و دروازه‌ی ملل را ببینی تا بدانی که گاو چه جایگاه و مرتبه‌ای نزد ایرانیان باستان داشته است – مرتبه‌ای که در دوران ساسانیان تا حدی به قوچ انتقال می‌یابد . در دو سوی دروازه دو گاو با چهره‌ی انسانی نماد فره ایزدی و هویت ایرانی‌اند.

به همین خاطر است که پرمایه را به جای دامدارن، موبدان تحسین و تایید می‌کنند:

همان گاو کش نام پرمایه بود                                                           ز گاوان ورا برترین پایه بود

ز مادر جدا شد چو طاووس نر                                                          به هر موی بر تازه رنگی دگر

شده انجمن بر سرش بخردان                                                          ستاره شناسان و هم موبدان

که کس در جهان گاو چونان ندید                                                      نه از پیر سر کاردانان شنید

پرمایه نماد فرهنگ و هویت ایرانی است. همو که به دست ضحاک کشته و نابود می‌شود – نمادش کشته شدن پرمایه به دست ضحاک است – و فریدون به انتقام‌خواهی او گرزی را که با آن به جنگ و فروکوفتن ضحاک کی‌رود، گاوسر می‌سازد. یعنی گرزی که سرش به شکل گاو است.

اگر به درون خود نگاه کنیم، هر چه که ما را از فرهنگ و هنر، از شعر و ادب و موسیقی، دور و بیگانه کند، همان ضحاک درون است که پرمایه را نابود می‌کند. چاره آن است که فریدون درون که با شیر آن گاو ارجمند تغذیه شده است، تکلیف ضحاک را با گرز گاوسر روشن کند. آیا چنین می‌کند؟

***

یادتان اگر باشد، برای نشانگان شرافت که حالا نامش را نشانگان فریدون می‌خواهم گذاشت، چهار ویژگی نام برده بودم که نخستینش فرهنگ   بود. تا این‌جا به اختصار جایگاه فرهنگ را در داستان فریدون بیان کردم. چند بیت دیگر هم از شاهنامه – که بخشی از معرفی مختصر حکیم توس از فریدون است – می‌آورم:

فرهنگ:

جهانجوی (یعنی همان فریدون) با فر جمشید بود                                 به کردار تابنده خورشید بود

جهان را چو باران به بایستگی                                                       روان را چو دانش به شایستگی

(و اگر یادتان باشد، وصف ضحاک این بود که : "جوان را ز دانش تهی بود مغز".)

بعد از سه سالگی فریدون – و مقارن با کشته شدن پرمایه – همچنان فرانک، مام خردمند او، ادامه‌ی پرورش او را نه به زورمندان و سلحشوران، بل به فرزانه‌ای از سرزمین هند – بخشی دیگر از سرزمین تاریخی قوم آریایی – می‌سپارد:

فرانک بدو گفت ای پاک دین                                                         منم سوگواری ز ایران‌زمین

بدان کاین گرانمایه فرزند من                                                        همی بود خواهد سر انجمن

تو را بود باید نگهبان اوی                                                             پدروار لرزنده بر جای او

و بدین سان سیزده سال دیگر بر فریدون جوان می‌گذرد.

***

فریدون که به شانزده سالگی می‌رسد، نشان نژاد خویش از مادر می‌جوید و فرانک سر به سر بازش می‌گوید آن چه را که بر او و بر ایران‌زمین رفته است. فریدون عزم می‌کند که به جنگ ضحاک بشتابد. مام خردمند اما او را پند می‌دهد که اکنون زمان مناسبی نیست. بگذار تا زمانه بر ضحاک ناپاک چندان برگردد که مجالی برای قیام تو فراهم شود. فریدون از سر خرد پند مادر خویش را می‌پذیرد و صبوری پیشه می‌کند.

در این‌جا نکته‌ای را دریغ دارم که نگویم. در سخن حکیم توس، زنان سرچشمه‌ی روشنی از خرد‌اند. کم نیستند زنانی که در بزنگاه‌های تاریخ این قوم، رایی حکیمانه‌تر از بزرگ‌مردان پیرامون خود دارند. فرانک به پندی چنین فرزند برآشفته خاطر را برای روز پیکار نجات می‌دهد. در جایی دیگراز همین شاهنامه اما، اسفندیار – که به فریب پدر و آرزوی دیهیم شاهی، سودای نبرد با رستم را در سر دارد - پند حکیمانه و خردمندانه‌ی مادرش کتایون را به گوش درنمی‌گیرد و بدین سان یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های تاریخ اساطیری ایران شکل می‌گیرد.

اندوهبار این که برخی رندان یا ناآگاهان، دیالوگ‌های اسفندیار را - که از سر بیخردی و سودا و فریب خوردگی و برای سر ننهادن به پند مادر، به زنان می‌تازد و ایشان را تحقیر می‌کند-  تحت عنوان "نظر فردوسی درباره‌ی زنان" بازگو می‌کنند. و نمی‌گویند که این نظر فردوسی نیست بلکه سخنان یکی از شخصیت‌های داستان‌های اوست که سرانجام نادرست بودنش به تلخی‌ای تمام آشکاره می‌شود.

زنان بد نیز البته – چون مردان بد – در داستان‌های فردوسی فراوانند. اما جالب این که یکی از بدترین ایشان – نامش سودابه – که کار را به تراژدی تلخ کشته شدن سیاوش می‌کشاند، در سر بزنگاه چنان وفایی نسبت به همسر خویش (در زمان گرفتار شدن کی‌کاووس در زندان شاه هاماوران) نشان می‌دهد که امروز هم ایرانیان بسیاری نام دختر خود را "سودابه" می‌گذارند! این اسطوره‌ی وفا تنها دربرابر تندباد عشق می‌شکند. شکستی که آتشش دامن سیاوش را نمی‌گیرد اما سرانجامش به ریخته شدن خون او در سرزمینی دور می‌انجامد.

ای کاش وقت داشته باشیم و این داستا‌های پر از حکمت و خرد را بارها و بارها از شاهنامه بخوانیم. به قول شاملو: "غم نان اگر بگذارد".

***

مدارا:

زمینه برای قیام فریدون وقتی مهیا می‌شود که کاوه‌‌ی آهنگر قیام می‌کند. چرا که نمی‌خواهد "محضر اژدها " را امضا کند. محضر اژدها استشهادی است که ضحاک تهیه کرده و از همگان خواسته است که آن را امضا کنند که ضحاک شاهی دادگر و نیکوسرشت است. بزرگان قوم از سر ترس و حقارت خویش بر آن امضا گذاشته‌اند. در این‌جاست که آهنگر مردی نامش کاوه، به جای آن بزرگان، نقش روشنفکر را بر عهده می‌گیرد و محضر را امضا نمی‌کند و با ضحاک درمی‌آویزد (مگر ستارخان که از بزرگترین چهره‌ها‌ی روشنفکری زمانه‌ی خود است، بی‌سوادی اسب‌فروش نبود؟).

با به هم پیوستن فریدون و کاوه، بساط ضحاک برچیده می‌شود و کاخ شاهی‌اش به تسخیر فریدون درمی‌آید.

شیوه‌ی رفتار فریدون بعد از رسیدن به قدرت، جا به جا، مصداق "مدارا" است.

کندرو، وزیر ضحاک، چون به حضور فریدون می‌رسد، مورد مهربانی او قرار می‌گیرد . این کندروست که پیام شکست و نابودی را به ضحاک بخت‌برگشته می‌رساند:

بدو گفت کای شاه گردنکشان                                                            ز برگشتن کارت آمد نشان

ضحاک سعی می‌کند تا شکست را انکار کند: "شاید او دشمن نیست، به میهمانی ما آمده است."

کندرو در دل می‌خندد: "رفتر ملایم او تو را به اشتباه نیفکند" و به ضحاک می‌گوید: "این چگونه میهمانی‌ست که از اهل حرم تو کام می‌گیرد؟"

فریدون، شهرناز و ارنواز، دختران جمشید را که در اسارت تلخ ضحاک بودند آزاد کرده و به همسری خود درآورده بود.

گر این نامور هست مهمان تو                                                         چه کارستش اندر شبستان تو؟

به یک‌دست گیرد رخ شهرناز                                                          به دیگر عقیق لب از ارنواز

شب تیره‌گون خود بتر زین کند                                                        به‌زیر سر از مشک بالین کند

چو مشک آن دو گیسوی دو ماه تو                                                   که بودند همواره دلخواه تو

چنین است که ضحاک از آن چه بر او رفته است سخت خشمگین و آماده‌ی نبرد نهایی می‌شود:

برآشفت ضحاک بر سان گرگ                                                        شنید این سخن آرزو کرد مرگ

ضحاک لشکری گرد آورده، بر فریدون حمله می‌آورد. جالب این که به گزارش فردوسی، بیش از هر چیزی از آزاد شدن شهرناز و ارنواز به دست فریدون خشمگین است:

به چنگ اندرش آبگون دشنه بود                                                        به خون پری‌چهرگان تشنه بود

فریدون اما با گرزه‌ی گاو سر به ستیز حاضر می‌شود و زود بر ضحاک غالب می‌آید. در این‌جاست که بار دیگر فرمان مدارا، این بار از سوی "سروش"  در می‌رسد: او را نکش، بلکه به کوه دماوند به بند کش.

جالب این که فریدون به لشکریان ضحاک و فرمانداران ضحاک با بخشایش و مهربانی تمام برخورد می‌کند و می‌گوید: کنون که بدی رفت، من از شما کینه‌ای در دل ندارم. همگی بیایید و زندگی توام با مهربانی و شادکامی را آغاز کنید:

به بند اندر است آن که ناپاک بود                                                      جهان را ز کردار او باک بود

شما دیرمانید و خرم بوید                                                               به‌رامش سوی ورزش خود شوید

شنیدند مردم سخن‌های شاه                                                          از آن پرهنر مرد با دستگاه

...

بدان تا جهان از بد اژدها                                                                  به فرمان و گرز من آید رها

چو بخشایش آورد نیکی دهش                                                        به نیکی بباید سپردن رهش

این شیوه در دوران پادشاهی فریدون ادامه پیدا می‌کند، چنان که از ویژگی‌های دوران او به بیان فردوسی بزرگ "پرداختن (تهی کردن، پاک کردن) دل از داوری‌(قضاوت در مورد این و آن)‌ها است:

دل از داوری‌ها بپرداختند                                                                 به آیین یکی جشن نو ساختند

***

کامرانی:

فریدون، چون بر تخت شاهی می‌نشیند. جشن مهرگان را بنیاد می‌نهد. فریدون درون نیز اگر زمام کشور دل را در دست گیرد، بساط غم جمع می‌شود و شادی از در درمی‌آید. در پرتو شادی است که "غم‌های متعالی" نیز مجال بروز پیدا می‌کنند. مگر حافظ نگفته است که:

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد                                من به امید غمت خاطر شادی طلبم

پیر سخن‌آور توس، آغاز پادشاهی فریدون را این‌گونه شرح می‌دهد:

فریدون چو شد بر جهان کامگار                                                        بدو شاد شد گردش روزگار

به روز خجسته سرِ مهرماه                                                              به سر برنهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی‌اندوه گشت از بدی                                                            گرفتند هر کس ره ایزدی

دل از داوری‌ها بپرداختند                                                                 به آیین یکی جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام                                                             گرفتند هر یک ز یاقوت جام

می روشن و چهره‌ی شاد نو                                                          جهان گشت روشن سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند                                                                   همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدن مهرگان دین اوست                                                          تن‌آسانی و خوردن آیین اوست

کنون یادگار است از او ماه مهر                                                        بکوش و به‌رنج ایچ منمای چهر

جشن مهرگان یکی از دو جشن بزرگ ایران باستان (نوروز و مهرگان) است. البته جشن‌های بسیاری در آن دوران بوده است، اما این دو از همه بزرگتر بوده‌اند. برخی حتی برآنند که تخت جمشید محل جشن گرفتن مهرگان بوده است نه نوروز. کسی چه می‌داند؟

فقط یک نکته: ممکن است بپرسید که "تن آسانی و خوردن" مگر ارزش است که آیین فریدون فرخ شده است؟ من که باشم که چنین پرسش هوشمندانه‌ای را پاسخ گویم؟ پس جواب را از استاد محجوب نقل می‌کنم: پاییز همزمان است با به بار نشستن مزارع و باغ‌ها، درو کردن و خرمن شدن محصول و چیدن میوه‌ها و انبار کردن آن‌ها برای زمستان و بزرگ شدن بره‌ها و جوجه‌ها و کلاً به بار نشستن زحمات کشاورزان و دامداران و زمان فراوانی و برخورداری از محصول. زمانی که سرانجام کار سنگین و طاقت فرسا با خرمن شدن محصول به پایان می‌رسد و زمان استراحت و بی‌کاری زمستانه (فصل شوپه به قول مازندرانی‌ها) فرا می‌رسد. دهقان جام شرابی به دست می‌گیرد و به رمه و محصول خویش لبخند می‌زند و از آن برمی‌خورد و تن به استراحت می‌دهد. آغاز این دوران را با "مهرگان" به جشن می‌نشسته‌اند.

آغاز حکمرانی فریدون درون، آغاز شادی و کامرانی‌ست، در سایه‌سار فرهنگ و بدون احساس شرم یا گناه.

***

مروت:

فردوسی بزرگ، فریدون را  "آن پرهنر مرد با دستگاه" می‌خواند. واژه‌ی "هنر" از دو بخش تشکیل شده است:"هو" به معنای خوب و "نره" یا همان نر، به معنای مذکر، مرد. معنای هنر نیکمردی و جوانمردی است. درست مثل واژه‌ی لاتین فضیلت، یعنی "Virtue" که از Virility به معنای مرد بودن می‌آید (حالا هم در پزشکی به بیماری‌ای که در آن، زنان صفات ثانویه‌ی مردانه پیدا می‌کنند، Virilismگفته می‌شود). در عربی هم مروت با مرء به معنای مرد همریشه است. کوتاه سخن این که در تمامی زبان‌های قدیمی، فضیلت‌های اخلاقی را با "مرد بودن" مرتبط می‌دانستند و واژه هایی نشیر هنر و مروت به همین معنا بوده است.

هنر نزد فردوسی – و حافظ  و سعدی – نه به معنای امروزین آن بلکه به معنای فضیلت اخلاقی بوده است:

"رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است                حیوانی که ننوشد می و انسان نشود"

یا:

"عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش                      تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام"

یا:

"بکوش خواجه و از عشق بی نصیب نباش                  که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری"

فریدون در دوران پادشاهی خویش، حتی یک روز هم به بدبنیادی نگذراندید:

ورا بد جهان سالیان پنج‌صد                                                    نیفکند یک روز بنیاد بد

سال‌ها بعد، فریدون – و البته حکیم توس از زبان فریدون – دوران فرمانروایی خود را چنین توصیف می‌کند:

بسی روزگاران شدست اندراین                                                        که کردیم بر داد بخش زمین

همی راستی خواستم زین سخن                                                   ز کژی نه سر بود پیدا نه بن

همه ترس یزدان بد اندر نهان                                                          همه راستی خواستم زین جهان

***

درباره‌ی نشانگان فریدون بیشتر می‌توانم نوشت. حالا اما نیمه شب است و من در آستانه‌ی سفری دراز. پس برای همه آرزو می‌کنم نابودی ضحاک و بر تخت نشستن فریدون درون را و خواننده‌ی این وبلاگ را شبی خوش آرزو میکنم.