بعد از هزاران فرسنگ پرواز با پرنده‌ی آهنین، دیروز رسیدیم این‌جا، به کرانه‌ای از اقیانوس آرام. نسیم لطیف اقیانوس، دِماغِ خواب آلوده از سفر را نوازش می کرد. درست مثل حالا که در "کافی شاپ" شهرک "هزاربلوط" نشسته‌ام و عطر ملایم قهوه دست نوازشی ست بر سر روح که دلتنگ دوستان است....
برای تسکین دلتنگی در ذهنم  شعری از بانوی غزل پارسی را زمزمه می کنم. همیشه حیران بوده ام از این که چگونه بانو سیمین بهبهانی این گونه لطیف ترین لفظ ها و معانی را در دشوار ترین وزن ها و قالب های غزل فارسی می ریزد. راستی که غزل او آیینه ی تمام نمای زن فرهیخته و هنرمند ایرانی است: فرزانگی و لطافتِ "غزل" در دشوارترین قالب ها. می خوانم و حیرانم از این که این روح آزاده  چگونه "زخم" را به "زیبایی" تبدیل می کند:

يک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
يک متر و هفتاد صدم از شعر اين خانه منم

يک متر و هفتاد صدم پاکيزگی، ساده دلی
جان دلارای غزل، جسم شکيبای زنم

زشت است اگر سيرت من، خود را در او مي‌نگری
هی ها! که سنگم نزنی! آيينه ام، مي‌شکنم

از جای برخيزم اگر، پر سايه ام، بيد بُنم
بر خاک بنشينم اگر، فرش ظريفم، چمنم.

يک مغز و صد بيم عسس، فکر است در چار قدم
يک قلب و صد شور هوس، شعر است در پيرهنم.

بر ريشه ام تيشه مزن! حيف است افتادن من
در خشکساران شما سبزم، بلوطم، کهنم.

ای جملگی دشمن من،‌ جز حق چه گفتم به سخن؟
پاداش دشنام شما آهی به نفرين نزنم

انگار من زادمتان کژ تاب و بد خوی و رَمان
دست از شما گر بکشم، مهر از شما بر نکنم

انگار من زادمتان ماری که نيشم بزند
من جز مدارا چه کنم با پاره ی جان و تنم؟

هفتاد سال اين گله جا ماندم که از کف نرود
يک متر و هفتاد صدم گورم به خاک وطنم